امروز توی کلاس در مورد سه تجربه ای که دوست داریم داشته باشیم در آینده صحبت می کردیم
پارتنر هام دو نفر بودن 
یه خانم و یه آقا
آقاهه گفت دوست داره ازدواج کنه و بچه دار بشه ...خانومه گفت وای چه آقای خوبی!
خانومه عجیب بود
ازدواج نکرده بود چون پدر و مادرش زندگی خوبی نداشتن و اون همیشه از ازدواج ترسیده بود...پست داک رشته ی من بود... و آخر دست دونستم 40 سالشه*
وقتی سنشو دونستم گفتم خیلی جوون تر میزنی
آقاهه هم گفت آررههه...وقتی آقاهه گفته یه شعفی خانومه پیدا کرد و گفت راست میگی بعد زد به آفاهه و گفت I love you آقاهه را ندیدم ! چه کرد فقط شنیدم خانومه گفت از من نترس I don't touch you again 
امروز حس کردم یه بلوغ خاص هست که فقط با ازدواج به وجود میاد و نه با هیچ چیز دیگه
تمام خانم های سن بالایی که ازدواج نکردن خیلی شبیه این خانوم امروز هستن
نمیگم بچه و نا بالغ اما اون بلوغ خاص را هم ندارن
یه جورایی سر مستی ذخترونه ی خونه ی پدری را همراهشون آوردن انگار  
منبع : گذر زندگی من
برچسب ها : ازدواج ,خانومه ,آقاهه